از اینستاگرام حافظ دیوان دیدن فرمایید :: حافظ دیوان ::
غزلیات حافظ به ترتیب رَوی ( آخرین حرف اصلی قافیه یا ردیف ) :
  الف  |  ب  |  ت  |  ث  |  ج  |  ح  |  خ  |  د  |  ر  |  ز  |  س  |  ش  |  ع  |  غ  |  ف  |  ق  |  ک  |  ل  |  م  |  ن  |  و  |  ه  |  ی | برچسب ها

شکاری سرگشته - دلم رميده شد و غافلم من درويش - غزل 290 - 321

321- شکاری سرگشته
دلم رمیده شد و غافلم من درویش     که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم   که دل بهدست کمان ابروییست کافر کیش
خیال حوصله بحر می پزم هیهات   چه هاست در سر این قطه محال اندیش
به کوی میکده گریان وسرفکنده روم     جرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر     نزاع بر سر دینای دون مکن درویش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را       که موج می زندش آب نوش در سر نیش
زآستین طبیبان هزار خون بچکد       گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
تو بنده ای گله از دوستان مکن ای دوست   که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
بدان گر نرسد دست هر گدا حافظ           خزینه ای به کف آور زگنج قارون بیش

توضیحا ت :
شکاری (صید ) سرگشته ( حیران سرگردان ) رمیده ( آواره ) چه آمد پیش ( برسر آن چه رسید ) کمان ابرو ( زیبا ) کافر کیش ( کافر پیشه ) هیهات ( اسم صوت چه دوراست شبه جمله ) عافیت کش ( بربا دهنده سلامتی ) مژه (مژگان )بنازم ( می بالم ) ریش ( زخم ) معنی بیت 1( دلم از من فرار کرد و آواره شد و من درویش نمی دانم که بر سر آن شکار سرگردان چه آمده است ) معنی بیت 2( مانند بید به علت از دست دادن ایمانم می لرزم زیرا دل من در پنجه یاری خمیده ابرو و کافر پیشه گرفتار شده است ) معنی بیت 3( اندیشه های عجیبی در سر این قطره باطل اندیش می باش که سودای گنجاندن در یایی را در داخل خود داردزیرا آن ارزوی خام خیلی دور است ) معنی بیت 6( به مژگان عافیت سوز او که اوددر دلبری گستاخ می باشد افتخار می کنم زیرا آب زندگانی بر سر نیشی که مژه او میزند موج می زند )

نتیجه تفال :
1-اعتماد خود را از دست داده اید و با تردید به این مساله نگاه میکنید و در درون خود جدایی سخت آغازکرده اید ابتدا سعی کنید و به خود متکی باشید و تمام جوانب کار را درنظر بگیرید و آنگاه دست به اقدام بزنید و عجله هم نداشته باشید
2- به کسی فکر م یکنید که از شما دوراست و قرار را از شما ربوده البته م یدانم که عشق چشم و گوش را کور و کر می کند اما باید از قدرت عل بهره گرفت و با یکی از آشنایان صمیمی حتماً مشورت کنید
این نیت ب حصوله و شکیبایی و دقت انجام می گیرد پس راز دل خود را بهر کسی نگویید چون رقیبان منتظر اقدامات شما هستند
خواجه در بیتهای 4-5-9 فرماید ( من با شرمسازی و با اشک چشم به میخانه می روم زیار از نتیجه زندگی خود شرمسارم تا این محصول ناچیز را وقف خرابات کنم )( زندگی جاوید حضرت خضر پیامبر و سلطنت اسکندر مقدونی هم پایدار نبود پس باقی و پایدار خداوند است ای فقی ربای مال دنیا کهارزش ندارد کشمکش مکن )( ای حافظ هر گدا و مسکنی نم یتواند جواهر به دست آورد و کمال یابد پس گنجی مانند قارون لازم است ) خود تفسیر کنید
5-   خرید وفروش تفاوتی ندارد بیمار چندان تفاوتی نمیکند ملاقات مهمی در پیش دارید و به سفر خوبی خواهید رفت
6-   اگر کاری را شروع کرده اید و می خواهید عاقبت آن نیکو گردد در 5 شب متوالی ب حضور قلب از سوره مبارکه لقره آیه 256 و سوره لقمان آیه 22 را تا 8 آیه بعد از آن را با معنی بخوانید


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معانی لغات غزل (290)

رمیدن : هراسیدن و گریختن، فرار کردن .

شکاری : 1- شکار کننده، 2- شکار شونده و دراینجا معنای دوم منظور است .

کافر کیش : نا مسلمان .

کیش : دین، مذهب، آیین، راه و رسم و طریقت، ترکَش، تیردان .

خیال پختن : خیال در سر پروریدن .

حوصله : چینه دان مرغ، سنگدان پرندگان و مجازاً به معنای ظرفیت .

حوصله بحر : ظرفیت و عمق دریا، گنجایش دریا .

هیهات : (شبه جمله) دور است، از ادوات استبعاد به معنای : افسوس که اینطور نیست .

قطره : چکیده یی از آب، مجازاً به معنای مقدار اندک و در اینجا اشاره به دل است که در بیت مطلع آمده و فاعل جمله است .

محال اندیش : باطل اندیش، با اندیشه غیرممکن .

مژه شوخ : مژه گستاخ، مژه فضول، مژه دلیر و پررو .

عافیت : پارسایی، زهد، سلامت و رستگاری و صحّت .

آبِ نوش : آب حیات .

هزار خون : هزار قطره خون، کنایه از خون فراوان .

سرفِکنده : سر بزیر، شرمسار .

دنیای دون : دنیای پست و بی مقدار، دنیای فرومایه.

کمر : کمربند، دورِ کمر، میان، ناحیه وسط اندام و ستون فقرات .

معانی ابیات غزل (290)

1) دلم هراسیده و فرار کرده و منِ بی نوا، از این بی خبرم که بر سر این شکار شدهِ سرگردان چه آمده است .

2) به سبب دلهره از دست دادن ایمان خویش، مانند بید می لرزم چرا که دلم در دست یاری کمان ابرو وکافرپیشه افتاده است .

3) دل من، این باطل اندیش بی مقدار، اندیشه گنجایش دریا را در سر می پروراند . افسوس که چه خیال ها در سر دارد!

4) آن مژگان جسور عافیت سوز را بنازم که بر سرِ هر زخمِ ناشی از آن، آب حیات موج می زند .

5) اگر طبیبان برای معاینه، دستی بر دل مجروحم نهند از آستین آن ها خونِ فراوان جاری خواهد شد.

6) با گریه و زاری و حالت شرمساری به کوی میکده می روم زیرا از بی حاصلی خویش (نزد پیر میکده) شرمنده و خجلم .

7) ای درویش بی نوا، بر سر این دنیای پست کشمکش مکن که نه عمر خضر، همیشگی و نه ملک اسکندر پایدار است.

8) حافظ، دست هر نوای مستمندی به کمر و میان آن یار نمی رسد (برای اینکار) تحصیل نقدینه یی که بیش از گنج قارون باشد لازم است .

شرح ابیات غزل (290)

وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان

بحر غزل : مجتّث مثمّن مخبون اصلم مُسبغ

*

خواجوی کرمانی : به شهریار بگویید حال این درویش به شهریار برید آگهی ازین دل ریش

*

سعدی : دلی که دید که غایب شدست از این درویش گرفته از سرمستی و عاشقی سرخویش

*

موقعی که امیر مبارزالدّین حاکم یزد بود، توده مردم را برای کندن خندق گرداگرد اداره حکومتی به بیگاری گرفته بود چنانکه دادِ مردم از دست او به آسمان می رفت. آخر الامر روزی شیخ تقی الدّین محمد دادا، از عرفای به نام یزد، در حین خاکبرداری خندق به امیر نزدیک شد و از او پرسید چکار می کنی؟ امیر مبارزالدین با احترام تمام به شیخ دادا گفت قربان دشمن دارم، ابواسحاق، و چاره یی جز این ندارم. آخرالامر کار این دو رقیب منتهی به فرار ابواسحاق و حکومت مبارزالدین شد و این، مراتب احتیاط و دورنگری مبارزالدین و بی فکری و خوشباشی شیخ ابواسحاق را می رساند که تا لشکریان دشمن پشت دروازه شیراز رسیده بودند او به عیش و نوش مشغول بود و در آخرین لحظه فراری شد .

حافظ این غزل را در اوایل حکومت امیر مبارزالدین، در آن هنگام که شاه ابواسحاق متواری بود سروده و او را شکاری سرگشته خطاب می کند و این لقب بسیار مناسبی است زیرا مبارزالدین سال ها بود که برای شکار و براندازی او فعالیت می کرد تا این که عاقبت او را شکست و فراری داده و بعداً او را دستگیر و به قتل رسانید .

امیر مبارزالدین مردی بسیار سخت گیر و نسبت به مخالفین بی رحم بود و حافظ نیز با آن که دلیر مردی است در عالم مبارزه و در شجاعت گفتار بی همتاست در بیت دوم این غزل می فرماید :

من مثل بید بر سر ایمان و طرفداری خود نسبت به شاه ابواسحاق می لرزم چرا که طرف دیگر جنگجوی کافر کیشی است که در بیرحمی همتا ندارد . مقصود شاعر از ابیات سوم و چهارم این غزل بلندپروازی های محال گونه شاه ابواسحاق است که به هنگام متواری بودن در اصفهان هنوز خیال بازگشت و حمله به شیراز را داشت که در آن موقعیت امری کاملاً محال می نمود و حافظ به این نکته کاملاً وارد و چنین مضمونی را می سازد و او را در برابر امیرمبارزالدین قطره به حساب می آورد .

حافظ در هر زمان که اوضاع بر وفق مرادش نباشد در اشعار خود از بی وفایی روزگار دم زده و خود را اندرز می دهد که دست از بلندپروازی ها بردار و در این غزل به منظور عبرت سایرین می گوید :

نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش

و در بیت مقطع، در این اوضاع بحرانی بطور سربسته مطلبی را عنوان می کند و می گوید بازگشت به حکومت و در آغوش گرفتن عروس سلطنت کار آدم های تهیدست نیست باید فکر گنج قارونی کرد و ساز و برگ فراوانی تحصیل نمود تا موفق شد .

توضیحاً در سابق کمربند مردانه عبارت از تسمۀ مجوّفی بود که در خانه های آن سکّه های طلا و جواهر و اجناس قیمتی خود را گذاشته و با بعض اسناد گرانبها را بدین وسیله در نزد خود محفوظ نگاه می داشته اند . همینطور کمربند زنانه از زنجیره طلا و اشرفی و جواهرات درست می کرده و به عروسان هدیه می داده اند. شاعر می گوید که دست کمربند به سبب اینکه از طلا و جواهر پر است به کمر آن نازنین رسیده است پس دست هر گدای بی چیز به کمر معشوق نمی رسد و خطاب به شاه ابواسحاق می گوید تو باید همانند قارون گنجی بدست آوری تا در بازپس گیری حکومت موفق باشی.

حافظ در جای دیگر می فرماید :

من گـــدا هوس سرو قامتی دارم که دست در کمرش جُز به سیم و زر نرود

یا

تا بو که دست در کمر او توان زدن در خــون دل نشسته چو یاقوت احمریم
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی


غزل به قلم علامه قزوینی :

دلم رميده شد و غافلم من درويش که آن شکاری سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش می‌لرزم که دل به دست کمان ابروييست کافرکيش
خيال حوصله بحر می‌پزد هيهات چه‌هاست در سر اين قطره محال انديش
بنازم آن مژه شوخ عافيت کش را که موج می‌زندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچکد گرم به تجربه دستی نهند بر دل ريش
به کوی ميکده گريان و سرفکنده روم چرا که شرم همی‌آيدم ز حاصل خويش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر نزاع بر سر دنيی دون مکن درويش
بدان کمر نرسد دست هر گدا حافظ خزانه‌ای به کف آور ز گنج قارون بيش


غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

دلم رمیده شد و غافلم من درویش     که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش
چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم   که دل بهدست کمان ابروییست کافر کیش
خیال حوصله بحر می پزم هیهات   چه هاست در سر این قطه محال اندیش
به کوی میکده گریان وسرفکنده روم     جرا که شرم همی آیدم زحاصل خویش
نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر     نزاع بر سر دینای دون مکن درویش
بنازم آن مژه شوخ عافیت کش را       که موج می زندش آب نوش در سر نیش
زآستین طبیبان هزار خون بچکد       گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش
تو بنده ای گله از دوستان مکن ای دوست   که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
بدان گر نرسد دست هر گدا حافظ           خزینه ای به کف آور زگنج قارون بیش


غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر