از اینستاگرام حافظ دیوان دیدن فرمایید :: حافظ دیوان ::
غزلیات حافظ به ترتیب رَوی ( آخرین حرف اصلی قافیه یا ردیف ) :
  الف  |  ب  |  ت  |  ث  |  ج  |  ح  |  خ  |  د  |  ر  |  ز  |  س  |  ش  |  ع  |  غ  |  ف  |  ق  |  ک  |  ل  |  م  |  ن  |  و  |  ه  |  ی | برچسب ها

اسرار درد عشق - جـانا ترا که گفت که احـــوال ما مپرس - غزل 260 - 306

306- اسرار درد عشق
جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس   بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
رانجا که لطف شامل و خلق کریم تسیت       جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خوااهی که روشنت شود اسرار درد عشق       از شمع پرس قصه زباد صبا مپرس
هیچ آگهی زعالم درویش اش نبود       آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی     یعنی زمفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست     ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ماقصه سکندر و دارا نخوانده ایم     از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی       دریاب نقد وقت و زچون و چرا مپرس

توضیحات :
که ( ضمیر مبهم = چه کسی ) جانا ( ای محبوب = منادا ) خلق کریم( اخلاق بخشندگی) روشنت شود ( برای تو واضح شوذ) موسم ( زمان ) معنی بیت 1( جانا چه کسی به ت گفت که از ما احوالی مپرس ؟ عجبا که تو را از راه بدر کرده که حال و احوال هیچ آشنا را نپرسی به تو گفتم این طور رفتار مکن ) معنی بیت 2(از آنجا که لطف شما شامل همه م یباشد پس خلق بخشندگی شما اقتضا م یکند جرم و گناهی که از ما صدر نشده عفو کنی و از ما چرا مپرسی) معنی بیت 5( از دلق پوش صومعه انتظار عشق جانان داشتن مانند این است که از ورشکستگان درباره اکسیر چیزی سوال کنی چون آنان اهل ریا هستند و از محبت جانان خیلی فاصله دارند ) معنی بیت 6( در دفتر پزشک عقل باب عشق وجود ندارد پس با عقل درمان عشق میسر نمی باشد پس ای دل با درد و رنج عشق عادت کن و ازداوری آن مپرس )

نتیجه تفال :
1-خواجه د ربیتهای 3-4-7- فرماید ( می خواهی که چگونگی سوز عشق برایت روشن گردد درد سوز عشق ار از شمع سوال کن نه از باد صبا چون شمع می سوزد ولی باد می گذرد )( آنکه به تو گفت احوال درویش را مپرس او از عالم درویشی و عشق هیچ خبر نداشته است ) ( ما داستان اسکند رو دارا را نخوانده ایم و از آن اطلاعی نداریم پس ازما غیر از حکایت مهر و دلدادگی وفا چیزی سوال مکن ) (ای حافظ وقت گل فرارسیده از معرفت و عشق حرف بزن ووقت را دریاب و از چون و چر مپرس ) چقدر روشن حافظ به شما راهنمایی می کند
2- این نیت را به مشا تبریک میگویم هرچه زودتر مقدمات آنرا فراهم سازید و به یکی از مشاهد متبرکه بروید و دعا کنی و نذر خودر ا ادامه نمایید که زمان از این پس بروفق مراد شما خواهد چرخید و جای هیچ گونه نگرانی نیست
3- به مشام ی گویم که مقدمات و زمینه آن بسیار مهیا است وسواس و تردید را کنا ربگذارید کا راو سامان یافته و اوضاعش رو به راه گشته است و به زودی مژده پیروزیش را خواهید شنید به خداوند توکل کنید
4- اگر می خواهید او خلاف نکند و آرام شود در 6 شب متوالی از سوره مبارکه لقره آیه 40تا 18 آیه بعد بخوایند که گشایش بسیار است مسافرت خوبست خرید و فروش به موقع می باشد
5- رنگ زدر کم رنگ را برایتان مناسب می دانم زیار همرنگ خورشید است و حس امیدواری و خیر اندیشی و بشاشت و خرسندی را در شما تداوم می بخشد و با الهام از آن شادابی و ملاحت خاصی می یابید و قدرت تمییز و قاطعبت و اتکای به نفس جنابعالی را افزایش می دهد


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معانی لغات غزل (260)

جانا : ای جان من، ای دلبر من، محبوب من

بیگانه گرَد : بیگانه شو، غریبه وار شو .

نقش : اثر

حقوق : جمع حقّ، امر ثابت که انکار آن روا نباشد، سزاوار، بهره معیّنِ عادلانه .

نقش حقوق صحبت : آثاری که بر حقوق و بهره سزاوار دوستی وابسته است .

اِخلاص : خالص کردن، خلوص نیّت داشتن، ارادت صادقانه، بیعت کردن .

اخلاص بندگی : ارادت چاکرانه .

لوح : صفحه فلزی که نوسوادان بر روی آن می نوشتند .

لوح سینه : (اضافه تشبیهی) سینه به لوح تشبیه شده، کنایه از ضمیری پاک و تابناک .

مَحو کُن : از بین ببر ، پاک کن .

روشنت شود : بر تو آشکار شود .

احوالِ سوز من : اسرار سوز و گداز من، شرح سوز و گداز من .

دلقِ پوش صومعه : خرقه پوش خانقاه، صوفی .

نقد طلب : (اضافه تشبیهی) سکّه طلب، سکّه معرفت الهی .

مُفلس : بی چیز، فقیر و تهیدست و بی نوا .

سخنِ کیمیا : طرز تهیّه و عملکردِ کیمیا گری .

شامل : فرا گیرنده .

خُلقِ کریم : اخلاق بزرگوارانه .

جرم : گناه .

ماجرا : آنچه گذشته ات ، و در اصطلاح صوفیه، بازخواستی است که مراد از مرید خود که مرتکب خبط و خطایی شده و بر دیگران گران آمده است، به عمل می آورد تا کینه ها برطرف شود .

بابِ عشق : فصل عشق، فصلی از کتاب که دربارۀ عشق نوشته شده باشد .

معرفت مگوی : از عرفان سخن مگوی، در شناخت صفات الهی دادِ سخن مَده .

چون و چرا : علت و معلول، دلیل و سبب خواستن، پرسش از کمّ و کیف کردن .



معانی ابیات غزل (260)

1)      عزیز من! چه کسی به تو گفت که از حال ما پرسشی نکنی، رفتار غریبه ها را در پیش گرفته و از هیچ آشنا خبری نگیری.

2)      آثار حقّ و بهره دوستی و ارادت چاکرانه مرا از صفحه خاطره بزدایی و دیگر نامی از ما نپرسی.

3)      آن متکبّری که به تو گفت از درویش احوالپرسی مکن، هیچگونه آگاهی از عالم درویشی نداشت .

4)      اگر خواستار آنی که از چگونگی سوز و گداز عاشقانه من آگاهی یابی این داستان را از شمع بپرس نه از باد صبا .

5)      از صوفی خانقاه انتظار وصول نقدینه معرفت الهی نداشته باش. یعنی از فقیر تهیدست عملکرد کیمیاگری را جویا مشو .

6)      از آنجا که لطف همگانی و خوی کریمانه تو اقتضا دارد، از گناهی که به پندار من نکرده و به آن متّهم شده ام، درگذر و از آنچه گذشته مپرس .

7)      در کتاب طبیب عقل، فصلی به نام عشق نوشته نشده. ای دل با درد عشق خود بساز و راه مداوا را از این طبیب مپرس .

8)      ما شرح احوال اسکندر و داریوش را نخوانده ایم ، ازما چیز دیگری جز حکایت عشق ورزی و وفاداری مپرس .

9)      حافظ بهار و فصل گل از راه فرا رسید فرصت را دریاب و اینقدر درباره شناخت الهی داد سخن نده و چون وچرا نکن .



شرح ابیات غزل (260)

وزن غزل : مفعول فاعلات مفاعبل فاعلات

بحر غزل : مضارع مثمّن اخرب مکفوف مقصور

                                                    *

سلمان :(باقافیه دیگر )

در زلف خویش پیچ و ازو حال ما بپرس       حــال شکستگان کمنــد بـلا بپرس

عطّار :

در عشق روی او ز حدوث و قِدَم مپرس       گر مرد عاشقی ز وجود و عدم مپرس

                                       *

           حافظ در طول سخن سرایی خود، سه مرتبه از ردیف مپرس در اوزان مختلف و در بحور رمل ـ خفیف ـ مضارع سود جسته و از ردیف بپرس احتراز جسته زیرا همانطور که در این سه غزل مشاهده  می شود در دایره جاذبه معنای مپرس بهتر می توان سخنان گله آمیز که سهم اعظم مضامین غزل عشقی را پُر می کند مطرح ساخت و برعکس دایره مضمونی که به ردیف بپرس ختم شود محدودتر است .

          این غزل هرچند در زمان شاه شجاع سروده شده و نمی توان ذهن شاعر را از روابط فیمابین آن دو خالی دانست معذلک به صورت ظاهر غزلی یکدست و عاشقانه است . از ایهاماتِ در ابیات سوم و پنجم و ششم نمی توان چشم پوشید. شاعر در بیت سوم خطاب به شاه شجاع از تورانشاه گله می کند تصوّر شاعر در تمام مدّت از اختلافات، براین محور دور می زده که تورانشاه به شاه توصیه کرده تا سیاست بی اعتنایی به ارباب شریعت جای خود را به توجه به آن ها داده و رویه یی که تا به حال با متولیان دین در پیش گرفته شده بود ( یعنی بی اعتنایی نسبت به آن ها) دربارۀ متجاهرین به فسق به کار گرفته شود و حافظ در این بیت می گوید که آن کسی که چنین توصیه یی را به تو کرده به هیچ وجه از عالم درویشی بویی نبرده است.

          در بیت سوم به شاه شجاع توصیه می کند که از شیخ علی کلاه و امثال او یعنی این بینوایان انتظار این را نداشته باش که بتوانند به تو کمک معنوی برسانند و در بیت ششم هم تلویحاً دست آشتی پیش آورده می فرماید گناه نکرده ما را با کرمت ببخش و گذشته ها را فراموش کن .

           شاعر در دو بیت آخر این غزل باز به صورت غیرمستقیم بر عقاید و رفتار و طرز زندگانی خود و بهره جویی از هر وقت خوش که دست دهد پای می فشارد .


غزل به قلم علامه قزوینی :

جـانا ترا که گفت که احـــوال ما مپرس            بیگانـه گـرد و قصه هیـچ آشنا مپرس
نــقشِ حقوق صحبت و اخــلاص بندگی            از لــوح سینه محـو کن و نام ما مپرس
هیــچ آگهی ز عالـم  درویشـیش  نبود            آنکس که با تو گفت که درویش رامپرس
خواهـی که روشنت شود احوال سوز من             از شمـع پُرس قصـه، ز باد هـوا مپرس
از دلق پوش صومـعه نقد طلب مجــوی             یعنی ز مفلــسان سخـن کیمیا مپرس
ز آنجا که لطفِ شامل وخُلقِ کریم توست             جرم نکرده عفـو کن و ماجــرا مپرس
در دفـتر طبیب خرد باب عشـق  نیست            ای دل به درد خـو کن و نام دوا مپرس
مـا قصّــه سکندر و دارا نخــوانده ایم              از ما به جز حکایت مهــر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی                                        دریاب نقد وقت وز چون و چرا مپرس


غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

جانا ترا که گفت که احوال ما مپرس   بیگانه گرد و قصه هیچ آشنا مپرس
رانجا که لطف شامل و خلق کریم تسیت       جرم نکرده عفو کن و ماجرا مپرس
خوااهی که روشنت شود اسرار درد عشق       از شمع پرس قصه زباد صبا مپرس
هیچ آگهی زعالم درویش اش نبود       آن کس که با تو گفت که درویش را مپرس
از دلق پوش صومعه نقد طلب مجوی     یعنی زمفلسان سخن کیمیا مپرس
در دفتر طبیب خرد باب عشق نیست     ای دل به درد خو کن و نام دوا مپرس
ماقصه سکندر و دارا نخوانده ایم     از ما بجز حکایت مهر و وفا مپرس
حافظ رسید موسم گل معرفت مگوی       دریاب نقد وقت و زچون و چرا مپرس


غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر