از اینستاگرام حافظ دیوان دیدن فرمایید :: حافظ دیوان ::
غزلیات حافظ به ترتیب رَوی ( آخرین حرف اصلی قافیه یا ردیف ) :
  الف  |  ب  |  ت  |  ث  |  ج  |  ح  |  خ  |  د  |  ر  |  ز  |  س  |  ش  |  ع  |  غ  |  ف  |  ق  |  ک  |  ل  |  م  |  ن  |  و  |  ه  |  ی | برچسب ها

هجران و فراق - زبان خامه ندارد سر بيان فراق - غزل 397 - 345

345- هجران و فراق
زبان خامه ندارد سر بیان فراق       وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
رفیق خیل خیالیم وهم رکیب شکیل     قرین آتش هجران و هم قرآن فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال     به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سرگردون به فخر می سودم   به رساتان که نهادم ب آستان فراق
چگونه بازکنم بال در هوای وصال     که ریخت مرغ دلم پردر آشیان فراق
کنون چه چاره که دربحر غم به گردابی     فتاده زورق صبرم زبادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود     زموج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم   که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدست     تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق   ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
زسوز شوق دلم شد کباب دور از یار         مدام خون جگر می خورم زخوان فراق
 به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ   به دست هجرندادی کسی عنان فراق

توضیحات :
زبان خامه ( زبان قلم ) سر بیان دارد ( در این اندیشه و سودا نمی باشد ) فراق ( هجران دوری ا زمحبوب ) وگرنه ( اگر چنین نبود ) رفیق ( دوست ) خیل خیال ( لشکر زویا و خیال) رکیب شکیب ( هم رکاب صبر ) قرین ( همنشین ) قران ( یار ) نیامد به سر ( به پایان نرسید ) می سودم ( تماس می گرفت رسانده بودم ) به راستان ( به حق راستان سوگند بر رهروان راستین ) هوای وصال ( فضای وصل کحبوب ) بحر ( دریا ) چه چاره ( گریزی نمی باشد ) زورق ( کشتی ) کشتی عمر ( شتاب زندگی ) بحر بیکران ( دریای ناپیدا ) دعوی وصلت ( ادعای وصال یار ) تنم وکیل قضا ( تنم بنده تقدی ر) دلم ضمان فراق ( دلم در گورگان جدایی ) خوان فراق ( هجران ) و چنبر عشق ( حلقه عشق 9‌عنان فراق ( ریسمان و دهنه هجران ) خوان ( سفره ) معنی بیت 1( زبان قلم د راین اندیشه نمی باشد که داستان پر از غم جدایی را شرح دهد واگر چنین بنبود سرگذشت جدایی را شرح می دادم )

نتیجه تفال :
1-   خواجه شیراز در بیت های 2-4-6- فرماید ( دوست و همدم خیال یار در رویا گشتیم و هم صحبت صب رو بردباری و همنشین سوز دوری شدیم و با جدایی د ریک جا فرهم آمدیم )( آن سرکه از بالش به آسمان می رسید قسم به رهروان راستین که آن را بردر گاه هجران و جدایی گذاشتم )( اینک چاره ای نیست زیرا که زورق شکیبایی من که بادبان هجران بر آن افراشته بود در دریای عشق به غر قاب گرفتار شده است ) و در بیت آخر فرماید ( اگر راه وصال به پای اشتیاق طی شود هیج کس زمام ناکامی و دوری از عاشق را به دست جدایی نمی داد ) خود تفسیر کنید که نیت خود را کاملاً می یابید
2-   خیلی در فکراین نیت می باشید و میل دارید که هر چه زودتر عملی گردد باید بگویم که اولاً نذریکه کرده اید ادا کنید و اگر چه ضخص مهربان با گذشت و بخشیده ای هستید ولی زبان سردی دارید که دیگران بویژه خانواده را آزار م یدهد بویژه این هفته حرکت شما پسندیده نبود
3-   مقدمات این نیت هنوز کاملاً فراهم نشده ولی ان شاء الله با توکل بر خداوند عملی م یگردد و جای نگرانی وجود ندارد پس در این هفته به یکی از مشاهد متبرکه بروید و دعا کنید
4-   به پد رو مادر توجه داشته باشید و همسر را آزار ندهید زیرا او شمار ا دوست خواهد داشت ولی از بدزبانی رنج خواهد برد لجبازی و قهر وآشتی اندازه ای دارد پس وسواس را کنار بگذارید اگ رمی خواهید از طریق کار کردن توانگر شوید با حضور قلب  ومعنی در 7 شب متوالی از سوره مبارکه الضحی آیه 8 را تا 10 آیه بعد از آن را بخوانید


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معانی لغات غزل(297)

خامه: قلم .

بیان : بازگو کردن، شرح دادن، سخن گفتن .

فراق : دوری و هجران .

دریغ : (شبه جمله) حیف، افسوس .

گردون : سپهر، آسمان.

سودن : سائیدن .

راستان : مردم راست کردار، مردم یکرنگ و یکدل.

آستان : درگاه، حریم بارگاه .

زورق : قایق، کشتی کوچک .

بادبان : پرده های عامل حرکت کشتی که با نیروی باد، کشتی را به جلو می برد .

بسی نماند : چیزی نمانده است.

موج شوق : (اضافه تشبیهی) شوق را به موج تشبیه شده .

بیکران : بی ساحل، کنایه از دریای بی انتها و وسیع.

خیل خیال : لشکر خیال.

شکیب : صبر، بردباری.

قرین : همنشین.

هم قِران : مقارن، مجاور، دو یار و همنشین، ملازم یکدیگر و در اصطلاح نجومی بهم نزدیک شدن دو ستاره را می گویند.

دعوی : خواستن .

دعوی وصلت : خواستن وصل تو، آرزوی رسیدن به وصال تو.

وکیل : مباشر، کسی که وکالت داشته باشد.

وکیل قضا : نماینده سرنوشت، اجرا کننده دستورات سرنوشت .

ضَمان : ضمانت، و در این جا به معنای ضامن.

ضمان فراق : ضمانت فراق، ضامن فراق و متعهّد امر دوری.

سوز شوق : آتش شوق.

خوان : سفره.

چنبر : حلقه، حلقه یی که بر سر دلو می بندند و بدان ریسمان گره می زنند .

شدی : می شد .

به سر شُدی : به سر می شد، به سر می رسید.

عنان : افسار، لگام .

به دست هجر ندادی کسی عنان فراق : کسی هجر و فراق را صاحب اختیار و خودسر و افسار سَرِ خود رها نمی کرد.

معانی ابیات غزل(297)

1) زبان قلم سَرِ این را ندارد که به شرح فراق بپردازد وگرنه داستان فراقت را با تو در میان می گذاشتم.

2) حیف از آن مدّت زمان عمر من که در آرزوی رسیدن به تو سپری شد و زمان دوری به پایان نرسید.

3) به جان مردمان راست کردار سوگند که عاقبت، سری را که از ناز و فخر به آسمان می سائیدم، برخاک درگاه فراق بر زمین نهادم.

4) چگونه مرغ دلم در فضای وصل تو، بال گسترده و به پرواز درآید که پر و بالش را در آشیانه فراق از دست داد .

5) اکنون که کَشتیِ صبرم را بادبان فراق به گرداب غم درافکنده است چه چاره یی می توانم کرد؟

6) چیزی باقی نمانده که کشتی عمر در اثر موج اشتیاق دیدارت در دریای بیکران غم فراق سرنگون گردد .

7) اگر فراق در دسترس من قرار گیرد او را خواهم کشت که روز دوری و خانمان فراق تیره و تار باد .

8) ما یار و دمساز لشکر خیال در رویا و در کنار آتش فراق و مجاور و ملازم دوری هستیم.

9) چگونه از روی دل و جان آرزوی رسیدن به تو را داشته باشم که تن من در اختیار سرنوشت و دلم متعهّد به سپری کردن دوره دوری است.

10) دلم از دوری یار و در آتش اشتیاقش کباب شد و خوراک من از سفره فراق او، خوردن خون جگر شده است.

11) آنگاه که سپهر، سرم را در حلقه عشق گرفتار دید، گردن صبر مرا با ریسمان فراق بست.

12) حافظ، اگر پیمودن را وصال با پای اشتیاق ممکن بود، هیچکس افسار هجر و فراق را به امید خود رها نمی کرد.

شرح ابیات غزل (297)

وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات

بحر غزل : مجتّث مثمّن مخبون مقصور

*

این غزل تابلوی است که در شرح و بسط غم فراق به صورت هنرمندانه و استادانه تهیه شده و در معرض قضاوت صاحبان سلیقه در قرون و اعصار قرار گرفته است.

در بین شعرای قصیده سرا، در هر عصر و هر زمان به منظور اظهار فضل و هنرنمایی و نشان دادن تسلّط خود بر خلق مضامین، شاعرانی، قصیده های غرّایی با التزام به کارگیری ردیف و قافیه های سخت و دور از ذهن ساخته و پرداخته اند. اینگونه کارهای مکلّفانه، در قصیده بیش از غزل به چشم می خورد. چه در قالب غزل بکارگیری قافیه و ردیف های سخت که ذهن وقّاد شاعر نتواند در آن میدان تنگ به راحتی چون سوارکاری ماهر به جولان بپردازد کاری بس مشکل است .

سعدی این خداوند سخن و استاد غزل به شهادت دیوانش با آنکه در توانایی و احاطه او بر اوزان و مضامین، جای هیچگونه شکّی نیست به حکم خوش سلیقگی و پای بند بودن به روش سهل و ممتنع که کلام او را تا سرحدّ زبان محاوره نزدیک می کند هرگز گِردِ چنین تکالیفی نگشته و فی المثل در دیوان او غزلی با قافیه فراق دیده نمی شود.

خوشبختانه این غزل حافظ که دست کم در 8 نسخه قدیمی و مستند آمده است و بطور مسلّم از حافظ شیرین سخن است امروزه در دست ماست. مطالعه این غزل به ما می نمایاند که همانطور که قبلاً هم در شرح غزلی گفته شد اگر حافظ صرفاً مایل به غزلسرایی و نشان دادن هنر خود در این رشته بود به شهادت همین غزل، غزلیات عاشقانه اش پهلو به پهلوی سخنان سعدی می زد و در ملاحت کلام از او پیشی می گرفت. شاعر در همین غزل با وجود رعایت سادگی بیان و سلالت آن از بکارگیری صنایع بدیعی و آوردن کلماتی که در بین آن ها علاقه معنی موجود است غافل نمانده و چنان به سادگی و روانی از عهده این مهم برآمده که انسان را به حیرت می اندازد.

به طور مثال تنها در همین یک چشمه از هنرنمایی او می توان به موارد زیر اشاره کرد :

1- بیت چهارم : بال، بحر غم، هوای وصال، مرغ دل، پر ریختن مرغ دل ، آشیان فراق.

2- بیت پنجم : چاره، بحر غم، گرداب، افتادن زورق، بادبان فراق.

3- بیت ششم :کشتی عمر،غرقه، موج شوق، بحر بیکران.

همچنین در ابیات دیگر و خلق محسنات فراوان دیگر.

مختصر کلام آنکه این غزل را شاعر،نه از سوز فراق معشوق، بلکه به منظور هنرنمایی و اثبات تسلّط خود در غزل، در دوره کمال شعر و شاعری خویش سروده و ارزش های هنری آن بیش از آن است که در این مختصر بگنجد و به نظر این ناتوان حذف آن از دیوان های تهیه شده توسط بعضی از حافظ شناسان محترم ظلمی است که در حق شعر و این شاعر گرانقدر می شود .
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی


غزل به قلم علامه قزوینی :

زبان خامه ندارد سر بيان فراق وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
دريغ مدت عمرم که بر اميد وصال به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سری که بر سر گردون به فخر می‌سودم به راستان که نهادم بر آستان فراق
چگونه باز کنم بال در هوای وصال که ريخت مرغ دلم پر در آشيان فراق
کنون چه چاره که در بحر غم به گردابی فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود ز موج شوق تو در بحر بی‌کران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم که روز هجر سيه باد و خان و مان فراق
رفيق خيل خياليم و همنشين شکيب قرين آتش هجران و هم قران فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شده‌ست تنم وکيل قضا و دلم ضمان فراق
ز سوز شوق دلم شد کباب دور از يار مدام خون جگر می‌خورم ز خوان فراق
فلک چو ديد سرم را اسير چنبر عشق ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پای شوق گر اين ره به سر شدی حافظ به دست هجر ندادی کسی عنان فراق


غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

زبان خامه ندارد سر بیان فراق       وگرنه شرح دهم با تو داستان فراق
رفیق خیل خیالیم وهم رکیب شکیل     قرین آتش هجران و هم قرآن فراق
دریغ مدت عمرم که بر امید وصال     به سر رسید و نیامد به سر زمان فراق
سری که بر سرگردون به فخر می سودم   به رساتان که نهادم ب آستان فراق
چگونه بازکنم بال در هوای وصال     که ریخت مرغ دلم پردر آشیان فراق
کنون چه چاره که دربحر غم به گردابی     فتاده زورق صبرم زبادبان فراق
بسی نماند که کشتی عمر غرقه شود     زموج شوق تو در بحر بیکران فراق
اگر به دست من افتد فراق را بکشم   که روز هجر سیه باد و خان و مان فراق
چگونه دعوی وصلت کنم به جان که شدست     تنم وکیل قضا و دلم ضمان فراق
فلک چو دید سرم را اسیر چنبر عشق   ببست گردن صبرم به ریسمان فراق
زسوز شوق دلم شد کباب دور از یار         مدام خون جگر می خورم زخوان فراق
 به پای شوق گر این ره به سر شدی حافظ   به دست هجرندادی کسی عنان فراق


غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر