از اینستاگرام حافظ دیوان دیدن فرمایید :: حافظ دیوان ::
غزلیات حافظ به ترتیب رَوی ( آخرین حرف اصلی قافیه یا ردیف ) :
  الف  |  ب  |  ت  |  ث  |  ج  |  ح  |  خ  |  د  |  ر  |  ز  |  س  |  ش  |  ع  |  غ  |  ف  |  ق  |  ک  |  ل  |  م  |  ن  |  و  |  ه  |  ی | برچسب ها

شعر حافظ از بركن - ز در درآ و شبستان ما منور کن - غزل 397 - 450

450- شعر حافظ از بركن
زدر آي و شبستان ما منور كن         هواي مجلس روحانيان معطر كن
به چشم و ابروي جانان سپرده ام دل و جان       بيا بيا و تماشاي طاق و منظر كن
ستاره شب هجران نمي فشاند نور           به بام قصر براي و چراغ مه بركن
بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس   به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر كن
فضول نفس حكايت بسي كند ساقي   تو كار ود مده از دست و مي به ساغر كن
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال           بيا و خرگه خورشيد را منور كن
طمع به قند وصال تو حد  ما نبود         حوالتم به لب لعل همچو شكر كن
لب پياله ببوس آنگهي بمستان ده           بدين دقيقه دماغ معاشران تركن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز         پياله اي بدهش گو دماغ را تركن
چوشاهدان چمن زير دست حسن تواند     كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
ازين مزوجه و خرقه نيك در تنگم           به يك كرشمه صوفي كشم قلندر كن
پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان     زكارها ك كني شعر حافظ از بركن  

توضيحات :
شبستان ( اقامتگاه شبانه = خانه ) منور ( روشن ) روحانيان ( اهل معني ) معطر ( خوش بو ) ( بيت دوم آزايه لف و نشر دراد چشم و ابروي جانان را تماشا كن ه به طاق و منظر شبيه است ) خازن جنت ( نگهبان بهشت ) تحفه ( هديه ) عود ( ماهد خوشبو ) مجمر ( آتشدان )  فضول نفس ( هرز گويي هوا و هوس ) ادراك ( عقل )‌حجاب ( پرده ) شعاع جمال ( پرتو زيبايي تو ) خيمه ( سرا پرده ) قند وصال (‌شهر ديدار ) دقيقه ( لطيفه و شيرين كاري ) آنگهي به مستان زده ( سپس به دست مستان بده ) دماغ معاشران تر كن ( آنها را سرخوش كن ) مزوجه ( كلاه صوفي كه ميانش پنبه مي گذاشتند ) نيك ( قيد = بسيار ) يك كرشمه صوفي كش ( كاري بكن كه مانع صوفي گيري من گردد) قلندر (وارسته ) معني بيت 12( پس از شادي و نشاط وعشق ورزي با مهرويان كار ديگرت اين باشيد كه شعر حافظ را حفظ كني )‌

نتيجه تفال :
1-   عشقي پر شو رو احساس در سرداري و انتظار ديدار وي را م يكشي و ميخواهي دري از عرفان ناب به روي تو گشوده گردد ولي اطرافيان شما را به تمسخر مي گيرند به ريشخند آ»ان توجه نكن زيرا آنان احساس ندارند همان طوريكه بلبل با كلاغ يكسان نمي شابد پس به سوي عشق و عرفان گام بدار كه در اينده از قدرت شما مبهوت خواهند شد
2-   دراين راه ناملايمات و سرزنش ها فراوان است اما شمانبايد گوش دهيد بلكه مصممانه گام بداريد تا از مشايخ بزرگ و انسانهاي وارسته گيتي گرديد البته مطالعه و تحقيق بايد سرلوحه كار شما باشد
3-   اين نيت مبارك است اما با صبر و شكيبايي توام با اراده و دقت عملي م يگردد حسودان در راهند و قيبان در كمين و شما بايد سخت مواظب باشيد و بدون ترديد قدمهاي استواري برداريد زيرا تا موفقيت راه چنداني نمي باشد انسانهاي موفق هميشه از لحظه ها سود جسته اند
4-   عزيزم بزرگترين اجر بزرگان زجر بزر گ است روحهاي بزرگ عمهاي بزرگ دراند چمسافرت مهي و ملاقاتي ارزنده در پيش داريد تحولي بزرگ در خانواده شما رخ مي دهد واوضاع و احوال خانواده رونق بيشتري پيدا مي كند بر شما مبارك باد


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معاني لغات غزل (397)

زِ دَرْ دَرا: از در به درون آي، وارد شو.

شبستان: خوابگاه، فضاي محدود و تاريك خانه كه محل خواب است.

هوا: فضا، هواي محوطه.

مجلس روحانيان: محفل پارسايان و اهل معني.

طاق: سقف،‌سقف منحني و محرابي،‌ كنايه از كمان ابرو.

مَنْظَر: نظرگاه، كنايه از چشم جانان.

ستاره شب هجران: ستاره‌يي كه در آسمان در شب فراق عاشق نمودار است.

چراغ بركردن: چراغ برافروختن، چراغ بركن به معناي چراغ برافروز.

خازن: خزينه دار، نگهبان خزينه.

جنّت: بهشت.

به تحفه: به عنوان تحفه، به عنوان هديه.

فردوس: بهشت.

مجمر: آتشدان، منقل آتش.

فضول: مداخله كننده در كار و هرزه‌درا.

فضولِ نفس: هرزه درائيِ نفس، نفسِ هرزه گو و مداخله گر.

فقيه: عالم به احكام شرعيّه فرعيّه، دانشمند علوم ديني.

دماغ: مغز.

دماغ را تر كن: خشك مغز مباش، كنايه از اينكه با شراب كام و لب و دماغ را تر كن تا از خشكي خلق و خوي برهي.

شاهدان: زيبارويان.

زيردست: پايين تر، مقامي پايين تر، فرودست.

كرشمه: ناز و عشوه.

جِلوه: خودنمايي.

مُزَوِجَّه: (اسم مفعول تزويج) كلاهي كه در لابلاي آن پنبه آكنده و ميان رويه و آستر آن يك لايه پنبه قرار مي دهند، كلاه مخصوص صوفيان.

كرشمه صوفي كُش: تاز و عشوه‌يي كه صوفي را از پاي در مي آورد.

قلندر: فرقه يي كه از ملامتيّه افراطي تر و آزاد‌ تر و وارسته ترند.

لبِ پياله ببوس: از لب پياله جرعه يي بنوش.

دقيقه: شيرين كاري، لطيفه، كار ظريف، نكته لطيف، زمان كوتاه.

مُعَنْبَر: خوشبو، با بوي عنبرين.

قندِ وصال: شيريني و شهد وصال.

مُلازمت: اشتغال، تكليفي كه آن را ضروري و لازم مي دانند، حضور الزامي.

معاني ابيات غزل (397)

(1) از دَرِ شبستان به درون خرام و خوابگاهِ ما را روشن و هواي مجلس اهل صفا و معني را عطرآگين ساز.

(2) دل و جان خود را به چشم و ابروي يار سپرده ام (تو هم) بشتاب و بيا تا اين طاق ابرو و دريچه چشم را تماشا كني.

(3) ستاره شب فراق در آسمان نوري ندارد. به بام قصر خود بيا و چراغِ ماهِ چهرهِ خود را برافروز.

(4) به رضوان، خادمِ درِ بهشت بگو كه خاك اين مجلس را به عنوان تحفه و هديه به سوي بهشت ببر و به جاي عود در مجمر بسوزان.

(5) ساقي! اين نفسِ فضول، داستان پردازي هاي زيادي مي كند. تو دست از كار خود برندار و مي در جام بريز.

(6) (و) اگر عالم و فقيه ديني به تو اندرز داد كه عشق ورزي مكن، پياله يي شراب به او بده و بگو با اين دماغ خود را تر و تازه كن!

(7) از آنجايي كه زيبارويانِ باغ، فرودست و در مقام پايين تر از تو قرار دارند بر سمن و صنوبر چمن ناز و تفاخر كن.

(8) از اين كلاه صوفيانه و خرقه در عذابم. با يك عشوهِ صوفي كُش، مرا از دست آنها رهانيده و قلندر صفت كن.

(9) از پياله جرعه يي بنوش، آنگاه آنرا به مستان واگذار و با اين كار ظريف، دماغ و حال مصاحبان را تر‌و و تازه كن.

(10) طمع در شيريني وصال تو كردن از توانِ ما بيرون است. ما را به لب لعل و شكّرين خود حواله كن.

(11) بعد از حضور لازم و گرايش به عيش و معاشرت با زيبارويان از كارهاي ديگري كه بايستي بكني، يكي اينكه شعر حافظ را از بر كُني.

شرح ابيات غزل (397)

وزن غزل: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن

بحر غزل: مجتّث مثمّن مخبون اصلم

٭

عماد فقيه: بيا و كلبه ما را شبي منوّر كن ميان مجلس ما همچو شمع سر بر كُن

٭

از آنجايي كه حافظ در سرودن غزل هاي با ظاهر عاشقانه تنها يك منظور ندارد، تمام همّ خود را مصروف مضامين صرفاً عاشقانه نمي كند، بلكه براي بازگو كردن چندين منظور و بالا بردن سطح انديشه و معنا در كلام، ساير خواسته هاي دروني خود را در غزل مي گنجاند. به عنوان مثال در اين غزل طرفِ خطاب شاعر كسي است كه محترم و داراي مقام و مرتبتي بالاتر از او در جامعه است كه شاعر از او دور و مشتاق ديدار اوست و از او مي خواهد كه بر بام قصر خود برآمده و روي خود را بنماياند.

شاعر به منظور بازگو كردن ساير مقاصد و نظريات خود با ساقي سر سخن را باز و او را به كار خود تشويق و از شنيدن قصه هاي بي سر و ته و اندرزهاي فقيه بر حذر مي دارد تا هم به محاسبات عقلاني و هم دستورات خشك زاهدانه فقيه دهن كجي كرده باشد.

اين مقصود و منظور و طرف صحبت حافظ كه صاحب قصر و بارگاه بوده و شاهدان و زيبارويان زمانه به پاي او نمي رسند كسي جز شاه شجاع نيست كه پادشاهي عيش و نوش طلب و در جاي خود دست و دلبازتر از ديگر شاهان آل مظفر بود. به همين سبب شاعر در ابيات نهم و دهم اين غزل به طور غيرمستقيم چشمداشت عطاي سلطان را دارد و در پايان از او مي خواهد كه مروّج و مبلّغ اشعار او باشد.

پس به طوري كه گفته شد حافظ هيچ گاه در يك غزل عاشقانه از محبوب خيالي خود تنها به سوز و گداز عاشقانه اكتفا نمي كند بلكه تقاضاها و منظورهاي از پيش مطالعه شده مكرّري دارد كه در هر كدام ابهام و نكته اي نهفته و هر بيتي متضمّن مضموني بكر است كه در بيشتر موارد چاشني عرفاني آنها را دلپذيرتر مي سازد.

به نظر مي رسد اين غزل در نيمه اول دوره حكومت شاه شجاع سروده شده باشد.
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی


غزل به قلم علامه قزوینی :

ز در درآ و شبستان ما منور کن هوای مجلس روحانيان معطر کن
اگر فقيه نصيحت کند که عشق مباز پياله‌ای بدهش گو دماغ را تر کن
به چشم و ابروی جانان سپرده‌ام دل و جان بيا بيا و تماشای طاق و منظر کن
ستاره شب هجران نمی‌فشاند نور به بام قصر برآ و چراغ مه برکن
بگو به خازن جنت که خاک اين مجلس به تحفه بر سوی فردوس و عود مجمر کن
از اين مزوجه و خرقه نيک در تنگم به يک کرشمه صوفی وشم قلندر کن
چو شاهدان چمن زيردست حسن تواند کرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر کن
فضول نفس حکايت بسی کند ساقی تو کار خود مده از دست و می به ساغر کن
حجاب ديده ادراک شد شعاع جمال بيا و خرگه خورشيد را منور کن
طمع به قند وصال تو حد ما نبود حوالتم به لب لعل همچو شکر کن
لب پياله ببوس آنگهی به مستان ده بدين دقيقه دماغ معاشران تر کن
پس از ملازمت عيش و عشق مه رويان ز کارها که کنی شعر حافظ از بر کن


غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

زدر آي و شبستان ما منور كن         هواي مجلس روحانيان معطر كن
به چشم و ابروي جانان سپرده ام دل و جان       بيا بيا و تماشاي طاق و منظر كن
ستاره شب هجران نمي فشاند نور           به بام قصر براي و چراغ مه بركن
بگو به خازن جنت كه خاك اين مجلس   به تحفه بر سوي فردوس و عود مجمر كن
فضول نفس حكايت بسي كند ساقي   تو كار ود مده از دست و مي به ساغر كن
حجاب ديده ادراك شد شعاع جمال           بيا و خرگه خورشيد را منور كن
طمع به قند وصال تو حد  ما نبود         حوالتم به لب لعل همچو شكر كن
لب پياله ببوس آنگهي بمستان ده           بدين دقيقه دماغ معاشران تركن
اگر فقيه نصيحت كند كه عشق مباز         پياله اي بدهش گو دماغ را تركن
چوشاهدان چمن زير دست حسن تواند     كرشمه بر سمن و جلوه بر صنوبر كن
ازين مزوجه و خرقه نيك در تنگم           به يك كرشمه صوفي كشم قلندر كن
پس از ملازمت عيش و عشق مهرويان     زكارها ك كني شعر حافظ از بركن  


غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر