از اینستاگرام حافظ دیوان دیدن فرمایید :: حافظ دیوان ::
غزلیات حافظ به ترتیب رَوی ( آخرین حرف اصلی قافیه یا ردیف ) :
  الف  |  ب  |  ت  |  ث  |  ج  |  ح  |  خ  |  د  |  ر  |  ز  |  س  |  ش  |  ع  |  غ  |  ف  |  ق  |  ک  |  ل  |  م  |  ن  |  و  |  ه  |  ی | برچسب ها

بوي شوق - حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم - غزل 342 - 380

380- بوي شوق
حجاب چهره جان مي شود غبار تنم           خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم
چنين قفس نه سزاي چومن خوش الحانيست    روم به گلشن رضوان كه مرغآ» چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجابودم           دريغ و درد كه غافل زكار خويشتنم
چگونه طوف كنم در فاي عالم قدس     كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
اگ رزخون دلم بوي شوق مي آيد       عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع     كه سوزهاست نهاني درون پير هنم
بيا و هستي حافظ زپيش او بردار           كه با وجود تو كس نشنودزمن كه منم

توضيحات :
چهره جان ( رخسار شاهدجان ) غبار تن ( گرد تن ) خوشا ( اسم صوت = عجب خوش است ) قفس ( جسم خاكي دنياي خاكي ) الحان ( جمع لحن آواز ) گلشن رضوان ( باغ بهشت ) مرغ (بلبل ) عيان نشد ( معلوم و روشن نيست ) دريغ و درد (افسوس ) طوف كنم ( گردش كنم ) سراچه تركيب ()عالمماده جهان خاكي) تخته بند ( محبوس جسم تعلقات دنيوي ) بوي شوق( بوي خوش آرزومنديو اشتياق ) نافه ختن (نافه آهوي مشكين ختن ) طراز پيرهن ( نقش و نگارجامه ) معني بيت 1( جسم مادي من پرده و خجاب روحم شده چه خوش باشد آن لحظه اي كه اين حجاب برداشته شود و ا زبند تن آزاد شوم و به باغ بهشت بروم ) معني بيت 2( اين قفس كه جسم خاكي من است شايسته بلبل و پرندهاي خو ش آواز مانند من نمي باشد به باغ  بهشت بر مي گردم كه بلبل آن باغ هستم ) معني بيت 3( راز آ«دن من به اين دنياي خاكي و بارگشتم برمنآشكارنشد افسوس و دريغ مي خورم كه از پايان كار خود ناآگاهم ) معني بيت 4( درباغ بهشت پاك چگونه مي توانم گردش كنم درحالي كه در جهان خاكي گرفتار تعلقات دنيايي بوده ام )

نتيجه تفال :
1-   خواجه در بيتهاي 5-6-7- فرمايد ( اگر ازخون دل من بوي خوش آرزومندي و اشتياق به ديدار يار به مشاممي رسد جاي تعجب نيست زرا من هم مانند آهوي مشكين ختم سالها رنج و محنت كشديه ام )( به نقش و نگار پيراهن زرافتي كه مانندشمع برتندارم نگاه مكن بلكه آتش پنهان عشق در درونم افروخته شده و زبانه مي كشد )( اي محبوب بشتاب و غرور حافظ را از دور ساز تا ديگر با حضور توبه گوش كسي ادعاي خود1رستي او نرسد ) خود تفسي ركندي
2-   درموقعيتي قرار داريد  وبهتر از آن را طالبيد پس سعي و تالش فراوان كنيد به شما توصيه م يكنمبادقت سرعت و توكل بر خداوند ادامه دهيد به شرط آنكه تابع احساسات و غرور نشويد بدانيا كه در اين صورت موفيت همراه شماست
3-   شما صاحب نبوغ و استعداد خوبيهستيد با انديشه توانا و بخت بلند شما تمام مسايل حل مي شود ولي كمي خجالتي هستيد و حجب و حيا داريد و اين صفت آن قدر در شما قوي است كه از ابراز عشق هم خودداري م يكنيد بسيار بجاست كه خود رااز قفس و بند خجالت رها سازيد و عشق و علاقه خود را ابراز داردي حتماًموفق خواهيدشد
4-   در آينده نزدكي خوابي خواهيد ديد كه پرستار چندنفر شده ايد نشانه آنستكه به زودي از جند نفر حمايت مي كنيد و موجب مي شويد كه آنها به راه راست يا زندگي سالمي برگردند بدين وسيله شما نزدذ خداونداجري عظيم خواهيديافت
5-   به زودي خبرخوشي دريافت مي كنيد همسري مهربان و چهارفرزندشايسته در طالع داريد به زودي به مسافرت مهمي مي رويد


کمی بیشتر در خصوص غزل بدانید :

شرح غزل :

معانی لغات غزل (342)

حجاب : پَرده، پوشش و در اصطلاح صوفیه و عرفانی مانع میان عاشق و معشوق و نقش پذیری صور در دل که مانع قبول تجلی حقایق شود و آن چیزهایی است که مخالف با گوهر نفس بوده و با آن مشابهت و مناسبت نداشته باشد و حجاب چهار مانع باشد: 1- دوستی مال 2- دوستی جاه 3- تقلید 4- تعصب و چون از آن بگذری به مقامات رسی که این را هم چهار مرحله باشد :

1- اقوال نیک، 2- افعال نیک، 3- اخلاق نیک، 4- معارف

رفع حجاب به منزله طهارت کردن است و سلوک مقامات به منزله نماز گزاردن. حجاب فصل است و مقام وصل و آدمی تا از اولی نمیرد به دومی زنده نشود (نقل و تلخیص از فرهنگ عرفانی و زبدة الحقایق) .

چهره جان : جان به چهره تشبیه شده است .

غبار تن : تن به غبار تشبیه شده است .

پرده برفکنم : حجاب را برگیرم .

چنین قفس : چنین زندان، چنین تن و جسمی .

خوش اِلحان : خوش آواز .

اِلحان : جمع لحن به معنای آهنگ آواز .

گلشن رضوان : باغ بهشت .

عیان : آشکار، معلوم .

دریغ و درد : افسوس و رنج !

غافل : نا آگاه، بی خبر .

طوف : گشتن، گرد چیزی گشتن .

عالم قدس : فضای پاک برین .

سراچه : سرای کوچک .

سراچه ترکیب : سرای کوچک که از ترکیبات مادّی و عناصر ساخته شده .

تخته بند : پای در بند، محبوس، گرفتار، اسیر، دربند و حبس و اسارت تن .

بوی شوق : نشانه و اثر اشتیاق و آرزو .

نافه خُتَن : کیسه مشک زیر شکم آهوان خُتَن در تاتارستان .

همدرد نافه خُتَن : اشاره به ناف آهوی ختن که در آن خون تبدیل به ماده معطّر مشک می شود و در اثر خارش آن موضع، آهو ناف خود را به سنگ می مالد در نتیجه مقداری از مشک موجود در ناف آهو از آن خارج شده و حیوان آرام می گیرد .

طراز پیراهن : حاشیه کناری پیراهن که از بالا به پایین و از دو طرف با باریکه یی از پارچه متن پیراهن و به صورت بیراهه دوخته می شود و محلّ نصب تکمه بوده به نحوی که هر تکمه مطابق جا تکمه خود طراز می شده است. این باریکه پارچه یی که در کناره دو طرف پیراهن دوخته می شده غالباً یا از جنس همان پارچه منتها با راه راهِ خلاف نقش متن آن پارچه دوخته می شده و یا از جنس پارچه های زربفت یک باریکه انتخاب و بر آن دو طرف جلوی پیراهن می دوخته و بر روی آن تکمه ها را به صورت مطابق هم و طراز نصب می کرده اند .

پیرهن زرکش : پیراهنی که از پارچه زرکش تهیه شده است و زرکش به معنای زربفت است . در قدیم به نساجانی که پارچه های زربفت می بافته اند زرکش می گفته اند و امروز هم این نام فامیل در یزد معمول و متداول است و پارچه زربفت پارچه یی بوده که در آن نخ های نازک و باریک زرد از جنس طلا به صورت تار یا پود به کار می رفته و مخصوص لباس اعیان و اشراف بوده است .

چون شمع : چون پیراهن شمع، مانند شمعی که در زرورق پیچیده و می فروخته اند .

سوزهای نهانی : آتش درون، سوز و گداز پنهانی در دل .

هستی حافظ : وجود و ترکیب ظاهری حافظ که هستی و موجودیت او را به ظاهر می نمایاند .

با وجود تو : با محو شدن در وجود تو .

که منم : که من وجود دارم، که من هستم .

معانی ابیات غزل (342)

1) غبار تن خاکی من به صورت پرده و پوششی در پیش چهره جان در می آید. خوشا آن لحظه که این پرده را از جلوی صورت جان به یکسو بزنم .

2) این قفس تن، درخور و شایسته مرغ خوش آوازی چون من نیست. من به باغ بهشت پر می کشم که مرغ آن گلزارم .

3) بر من آشکار نشد که چرا به این جهان آمدم و پیش از این کجا بودم افسوس که در کار خویش وامانده و ناآگاه و بی خبرم .

4) (در حال حاضر) چگونه می توانم در فضای پاک عالم بالا به گردش در آیم که در این دنیای محدود مادّه، گرفتار تن شده ام.

5) اگر از خون دل من آرزوی اشتیاق و بوی شوق می آید جای شگفتی نیست چرا که من هم همان درد نافه آهوی ختن را دارم (که مشک معطّر خود را به اطراف می پراکند) .

6) به پیراهن زربفت من منگر که مانند شمعی که در زرورق پیچیده شده سوز و گداز پنهانی را در درون دل خویش و زیر پیراهن خود دارم .

7) خدایا ! پیکره وجود حافظ را از برابر روی او دور کن که با محو شدن در وجودِ تو، برای هیچ کس قابل قبول نیست که من دیگر وجود مستقلّی هستم .

شرح ابیات غزل (342)

وزن غزل : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

بحر غزل : مجتّث مثمّن مخبون محذوف

*

شیخ عطار : درین نشیمن خاکی بدین صفـت که منـم

میــان نفــس و هــوی دسـت و پـای چـند زنم

*

خواجـــو : ز روی خــوب تـو گفتم که پرده برفکـنم

ولــــی چــو در نـگـرم پــــرده رخ تـــو مـنـم

*

کنکاش و همت عارف، دست یافتن به درک راز مبداء و معاد یعنی نقطه شروع و ختم عالم کون و مکان است، درک این مطلب که هرلحظه می تواند ابتدا و انتها باشد و هر لحظه و هر نقطه مبداء و معاد .

عارف در قدم اول مانند طرفداران فلسفه خیّامی از همان نقطه و با آنها یعنی از نقطه شکّ و تردید به راه می افتد اما برخلاف آنها در مسیر تفکّر از کار باز نمی ماند و با ایمان قاطع به این که این راه را نهایتی و این معما را پاسخی است بسته به وسع همت خود گام برمی دارد .

از مفاد بسیاری از ابیات عرفانی حافظ به ویژه این غزل که در سنین کمالی سروده شده چنین برمی آید که این عارف حقیقت پژوه با ایمانی کامل، خود را جزیی از کلّ و کلّ را خالق متعال و منشاء آفرینش می دانسته و بر آن کلّ عاشق بوده و خود را از تقیدات و دستورات ساخته و پرداخته مدّعیان معرفت رها ساخته و در واقع مفاهیم غزل های عرفانی او به منزله مناجات هایی است که یک معبود مخلوق در پیشگاه خالق خود بر زبان می آورد .
با در نظر گرفتن این توضیحات خوانندگان محترم مشاهده می کنند که معانی ظاهری ابیات این غزل که همه به صورت مکمّل یکدیگر یک مطلب عرفانی را بازگو می کنند فشرده اندیشه های این عارف بزرگ و شاعر سترگ است .
شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی


غزل به قلم علامه قزوینی :

حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنين قفس نه سزای چو من خوش الحانيست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عيان نشد که چرا آمدم کجا رفتم دريغ و درد که غافل ز کار خويشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس که در سراچه ترکيب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آيد عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع که سوزهاست نهانی درون پيرهنم
بيا و هستی حافظ ز پيش او بردار که با وجود تو کس نشنود ز من که منم


غزل به قلم شاملو : 

#####

غزل به قلم الهی قمشه ای :

#####

غزل به قلم عطاری کرمانی :

حجاب چهره جان مي شود غبار تنم           خوشا دمي كه از آن چهره پرده بر فكنم
چنين قفس نه سزاي چومن خوش الحانيست    روم به گلشن رضوان كه مرغآ» چمنم
عيان نشد كه چرا آمدم كجابودم           دريغ و درد كه غافل زكار خويشتنم
چگونه طوف كنم در فاي عالم قدس     كه در سراچه تركيب تخته بند تنم
اگ رزخون دلم بوي شوق مي آيد       عجب مدار كه همدرد نافه ختنم
طراز پيرهن زركشم مبين چون شمع     كه سوزهاست نهاني درون پير هنم
بيا و هستي حافظ زپيش او بردار           كه با وجود تو كس نشنودزمن كه منم


غزل را بشنوید :

#####


کلیپ های مرتبت با غزل :

#####

#####

#####

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر